Wednesday, September 23, 2009

Friday, September 18, 2009

برای خلع سلاح دولت کودتا، تمرکز روی نظامی ها

پاشنه آشیل حکومتهای کودتا نیروهای نظامی و انتظامی اش هستن. باید یه برنامه ریزی کنیم برای نوشتن و کار کردن روی نظامی ها و خانواده شون و دوستانشون. تا مردم تاکید توجهشون به نظامی ها جلب بشه و تک تک اونها زیر فشار قرار بگیرن و روزی از همین روزها ارتش اعلام همبستگی با مردم بکنه و تمــــــــــــــام.

نمیدونم از کجا میشه شروع کرد. اما فکر میکنم که ممکنه. در حال حاضر میشه گفت که جنبش به نقطه اوجش نزدیک شده. اگر راه درست انتخاب نشه ممکنه مردم خسته بشن و به اجبار گردن بذارن به چیزهایی که در دل بهش معتقد نیستن. اما فکر میکنم اگر نیروی نظامی از حکومت کودتا گرفته بشه؛ یعنی پایان عمر حکومت دیکتاتوری خ.ر و دولت کودتای ا.ن.

در این انتخابات ثابت شد که فضای مجازی اینترنت میتونه اثر خوبی برای شکل دادن جنبش داشته باشه. نمیدونم راستش چطور میشه که نظامی ها رو هدف گرفت و ری اونها کار کرد. شاید بد نباشه از کسانی که تجربه در مبارزه دارند -نسل قبلی مون- کمک بگیریم و تجربه هاشون رو با ایده های روز جنبش تلفیق کنیم. امیدوارم که به زودی خبر پیروزی جنبش سبز همه جا رو پر کنه

Monday, September 14, 2009

حذف ولایت فقیه از قانون اساسی

به روشنی میشه گفت که وجود یه کسی در راس هرم سیستم حکومت یه کشور که تا دموکراسی فاصله داره، با هر عنوانی مثل شاه، ولی فقیه یا ... میتونه به دیکتاتوری ختم بشه. این رو با همه وجودمون در طی سالیان احساس کردیم و این روزها دیگه به روشنی به همه ثابت شده. بنابراین شاید بتونیم فرض کنیم که یکی از اهداف جنبش سبز مردمی حذف ولایت فقیه از قانون اساسیه. اگر بخواهیم بلند مدت تر ببینیم میشه گفت که حذف حکومت مادام العمر هر کسی در مجموعه حکومت/دولت. من بعنوان یکی از اعضاء این جنبش درخواستم اینه. شما چی فکر میکنید؟

Wednesday, August 26, 2009

متجاوزان در جمهوری اسلامی

یه چیزی همیشه برای من جای سوال بوده که چرا در جمهوری اسلامی فرهنگ پاسداری از آبروی مجرمین وجود داره!!! نمونه بارز و خنده دارش اینه که یه کسی دزدی بزرگی کرده یا تجاوز کرده یا یه خلاف دیگه ای انجام داده که معرفی کردنش میتونه یکی از بزرگترین مجازاتها براش باشه اما میبینیم که در تلویزیون یا روزنامه یا ... صورتش رو شطرنجی میکنن مبادا که یه وقتی مایه شرمش بشه!!!

کاری که در کشورهای پیشرفته خیلی هم روش تاکید دارن که مجرمین باید به جامعه معرفی بشن. اگر کسی پرونده تجاوز به عنف داشته باشه وقتی به محله جدیدی نقل مکان میکنه باید بره و به همسایگانش خودش رو معرفی کنه که من این خلاف رو داشتم اما مثلا جریمه اش رو پرداختم یا زندونی کشیدم. اگر شما همسایه محترم موافق زندگی من در این محله نیستی من مجل زندگی ام رو عوض خواهم کرد(پلیس از مردم حمایت میکنه). ضمن اینکه کسی که جرمی مرتکب شده باشه عکسش در جراید منتشر میشه و بدین وسیله که آبروش رو میریزن تنبیهش میکنن . اما توی جمهوری اسلامی به شدت از آبروی این قبیل مجرمین پاسداری میشه. داشتم فکر میکردم که آیا این یه مشکل فرهنگی جامعه ماست یا اینکه جمهوری اسلامی چون اصولا خودشون اینکاره اند سعی میکنن با همکاراشون بد برخورد نکنن. نمونه اش هم همین مساله تجاوزات جنسی در زندانهای ایران. نمیدونم یعنی چی که نمایندگان مجلس باید بطور مخفی این رو بررسی کنن و بعدش هم احتمالا مخفیانه متجاوزین رو مورد لطف خودشون قرار بدن که آبروی نظامشون نره!!! این مخفی کاری به نظر من یعنی جمهوری اسلامی اعلام کرده که متجاوزین از بدنه خودش هستن و داره ازآبروشون دفاع میکنه. از نظر من نمایندگان مجلس که خودش رو مسلمون میدونن و از این مسائل باخبرن اگر مطرحشون نکنن یعنی خودشون هم در تجاوز شریکن. درخواست من بعنوان یک شهروند اینه که

نماینده محترم اگر تو تجاوز نکردی و از متجاوزین دفاع نمیکنی لطفا معرفی شون کن تا از آبروی اسلامی که بهش معتقدی دفاع بشه که در غیر اینصورت همین اسلام توست که تجاوز کرده به دختر و پسر جوان این سرزمین.

Tuesday, August 4, 2009

اعتراف


سلام آقای عطریانفر
شما مرا نمی شناسید. یک شهروند معمولی هستم که تصمیم گرفتم برای شما نامه بنویسم. میدانم که این نامه هیچگاه به دست شما نخواهد رسید... در واقع این نامه را برای خودم یا بهتر بگویم، برای راحتی وجدان خودم مینویسم. من امروز میخواهم اعتراف کنم. حالا میفهمم که اعتراف کردن چقدر سخت و تلخ است. چقدر آدم با خودش درگیر میشود و شاید مجبور باشد علیه خودش طغیان کند!

من عکس شما را در دادگاه نمایشی برای اعتراف به "انقلاب مخملی" دیدم. گرچه من همواره از زمان شورای شهر منتقد شما بودم، اما باور حرفهایی که در دادگاه از طرف شما اعلام شد؛ برایم سخت بود.


آقای عطریانفر
من اعتراف میکنم که همه این بدبختی ها را از چشم شما و دوستانتان در شورای شهر میدیدم. زمانی که کرسی اکثریت شورای شهر تهران در دست جناح چپ بود و همواره معتقدم که فرصت سوزی کردید. وقتی ماجراهای قهر مردم از انتخابات شورای شهر و پیروزی "آبادگران" (؟!) پیش آمد، من مستقیما شخص شما را مقصر میدانستم! وقتی هیاهوی شورای شهر زمان شما فکر ائتلاف مشارکت و کارگزاران را از ذهن سعید حجاریان دور کرد (به گفته آقای کرباسچی)؛ من شما را مقصر میدانستم. وقتی به جای شما، فسیلی به نام "چمران" سر از خاک به در آورد و بر ریاست شورای شهر تکیه زد، من شما را مقصر میدانستم! حتی وقتی به جای فرد فرهیخته ای مانند آقای مهندس الویری، شارلاتانی به نام "احمدی نژاد" بر کرسی شهرداری تهران تکیه زد؛ من شما را مقصر میدانستم! و اعتراف میکنم که همواره همه جا گفته ام زمانی دوره باخت مردم به حکومت شروع شد که شورای شهر تهران را از دست داد و پس از آن مجلس شورای اسلامی و ریاست جمهوری! و من از دست رفتن سرچشمه را از چشم شما میدیدم نه مردم قهر کرده!!! و امروز

امروز اعتراف میکنم که من اشتباه کردم. شاید هماره شما نبودید که بازی را به دست داشتید... شاید شما هم بازی خوردید. شاید مثل دادگاه نمایشی شما هم مجبور به انتخاب شدید، درست مثل ما مردم! اعتراف میکنم که شما را همبازی حریفتان میدانستم. مرا ببخشید!

همانطور که هیچگاه از یاد نخواهم برد روزی را که جلوی درب ورودی شورای شهر تهران خون سعید حجاریان بر زمین بود و من وحشت زده به منظره پاک شدنش نگاه میکردم! هیــــــــــــچگاه فراموش نخواهم کرد این عکس شما را آقای عطریانفر وقتی در نمایش اعترافات حکومت جور،که سمبل جنبش و همراهی با مردم را فریاد کردید! فریادی که گوش ناشنوای دیکتاتورها نشنید اما ما شنیدیم.

یا علی
سام
سیزدهم مرداد 1388

Friday, July 24, 2009

پالون خر!


تاریخ تکرار میشود: عوض شدن معاون ا.ن (احمدی نژاد) شعار تاریخی "ما میگیم خــــــــــــر نمیخوایم پالون خر عوض میشه" را به ذهن جنبش آورده. یادمان باشد در تجمع بعدی

Sunday, July 19, 2009

شهر هـــــرت

باز هم مطلب دیگه ای که نمیدونم نویسنده اش کیه اما به خوندنش میارزه

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..

شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

شهر هرت جايي است که خنده عقل را خراب مي کند.

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن..

شهر هرت جايي است که گريه گرامی و خنده محکومه.

شهر هرت جايي است که میهن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس مي رويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ....... را آباد ميکنيم..

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..

شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.

شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را ازتهی دستی نجات بده...

شهر هرت جایی است که به بعضی از بی سوادها می گن پروفسور.

شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی پدر و مادر و بستگانشون را بکنن.

شهر هرت جايي است كه ....

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!


Thursday, July 16, 2009

سین ....جیم

این مطلب رو یکی از دوستان برام فرستاده. به نظرم جالب اومد و فکر کردم با بقیه تقسیمش کنم. خودم اسمش رو میذارم سین جیم

س: كجا داری ميری؟

ج: خونه.

س: از كجا ميای؟

ج: از محل كار.

س: واسه چی؟

ج: چون كارم تموم شده..

س: دانشجويی؟

ج: نه.

س: قبلا'' هم دانشجو نبودی؟

ج: نه ، من از اول تنبل بودم!

س: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟

ج: نه ، بی سواد بود.

س: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!

ج: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!

س: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟

ج: حسابدارم.

س: پس اختلاس می كنی؟

ج: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.

س: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟

ج: نه ، من تا حالا دلار نديدم.

س: حسابدار دانشگاهی؟

ج: نه.

س: پس حسابدار كجايی؟

ج: روزنامه.

س: پس اينطوووووررررر.....

﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...

س: پس معتادی؟

ج: آخ! نه ، من ورزشكارم.

س: پس مخالف مايلی كهن هستی؟

ج: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.

س: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟

ج: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.

س: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟

ج: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا'' توی خيابون نيومدم.

س: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟

ج: مگه چه جوری شده؟!

س: برای چی صورتت زخميه؟

ج: شما زدين.

س: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟

ج: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.

س: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟

ج: من نخوردم.

س﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟

ج: من نخريدم.

س ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.

ج: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.

س: غصه نخور! بعدا'' كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا'' با اصغر سياه هم آشنا ميشی


نویسنده: ناشناس - دست کم من نمیدونم

Wednesday, July 15, 2009

هاشمی...با کودتا یا ملت؟

داشتم اخبار رو مرور میکردم که برخوردم به مطلبی که از صفحه فیس بوک آقایان خاتمی،موسوی و هم خانم رهنورد منتشر شده بود در رابطه با تدارکات بزرگان ارازل و اوباش بسیج و سپاه در مورد حضور جنبش سبز در نماز جمعه 26 تیرماه تهران... چیزی که خیلی مشهود و عجیبه اینه که جناح مقابل به نظر نمیاد نگران موضعی باشن که از طرف هاشمی قراره اعلان بشه و قطعا نماز جمعه تریبون بزرگی برای نظام هستش! آیا واقعا نگران نیستن یعنی معامله کردن با هاشمی؟ یا اینکه تدارکات در اون زمینه منتشر نشده؟!!! مساله این است.... به قول خانم نوشابه امیری هاشمی با همین سخنرانی موضعش رو کاملا روشن معلوم خواهد کرد که در کنار کودتا چی ها خواهد ایستاد یا در کنار ملت؟؟؟

به خلبانان عزیز کشورم

امروز 24 تیرماه1388 هستش و بیش از یک ماهه که هر روز خبرهای بدی میرسه. گاهی آدم احساس میکنه که دیگه امکان مدیریت کردن اینهمه بدبختی وجود نداره! امروز یه هواپیما که از تهران به مقصد ایروان در پرواز بود در نزدیکی قزوین سقوط کرد و همه سرنشینانش کشته شدند!!! تیم ملی جودوی نوجوانان ایران هم در این هواپیما بودند که متاسفانه.... تنها فکری که به نظرم میرسه اینه که مجموعه خلبانان همه خطوط هوایی ایران باید درست به اعتصاب بزنن. یک اعتصاب گسترده بر علیه همه سیاستهایی که اونها رو وادار کرده با بدترین امکانات به کارشون ادامه بدند. مدتهاست این مشکل وجود داره و هر ساله تعداد زیادی از مردم ما به خاطر هواپیماهای اسقاطی روسی و سیاستهای غیر قابل قبول ج.ا. جان خودشون رو از دست میدن!!! تـــــــــــــــــــــــــا کی؟

خلبانان عزیز کشورمون امروز نوبت شماست؛ نشون بدید که جان هموطنان برای شما ارزشمنده؛ اعتصاب کنید... یک اعتصاب گسترده

Tuesday, July 14, 2009

سرگذشت یک دوست

به تازگی مطلع شدم که دوستی قدیمی در بیمارستان بستری شده و علت آن اصابت جسمی فلزی با سر می باشد. این دختر در حالیکه در حیاط منزل بوده ، بسیجیها به داخل حیاطشان وارد شده و این جنایت را مرتکب شده اند. نمیدانم چه میزان احتمال بهبودی وجود دارد ولی از صمیم فلب آرزوی سلامت کامل را برایش دارم. احتمالا موارد مشابهی هم وجود دارد که گزارشی از آنها داده نشده است. آیا این است اسلام، آقای رهبر آیا دوست داری بافرزندانت چنین برخوردی شود. اینها که هستند که به افراد عادی رحم نمیکنند. دیگرانی هستند که به چنین وضع ناگواری دچار شده اند. بر رهبران جنبش و کسانی که روزگاری در اعتلای این فرهنگ جاهلی کمر همت گذاشته اند واجب است که از تمام ظرفیتهای موجود استفاده کنند تا مانع ادامه این وحشیگری ها شوند.

Followers